X
تبلیغات
خلوت انس

خلوت انس

اكسير من

 

 

اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است
دنيا براي از تو نوشتن مرا كم است
اكسير من نه اينكه مرا شعر تازه نيست
من از تو مي نويسم و اين كيميا كم است
دريا و من چه قدر شبيهيم گرچه باز
من سخت بيقرارم و او بيقرار نيست
با او چه خوب مي شود از حال خويش گفت
دريا كه از اهالي اين روزگارنيست
امشب ولي هواي جنون موج ميزند
دريا سرش به هيچ سري سازگار نيست
اي كاش از تو هيچ نمي گفتمش ببين
دريا هم اينچنين كه منم بردبار نيست

"محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 18:56  توسط شقایق شاملو  | 

دل ديوانه اگر بگذارد

 

 

 

اهل گردم، دل ديوانه اگر بگذارد
نخورم مي، غم جانانه اگر بگذارد

گوشه ای گيرم و فارغ ز شر و شور شوم
حسرت گوشهء ميخانه اگر بگذارد

عهد کردم نشوم همدم پيمان شکنان
هوس گردش پيمانه اگر بگذارد

معتقد گردم و پابند و ز حيرت برهم
حيرت اين همه افسانه اگر بگذارد

شمع می خواست نسوزد کسی از آتش او
ليک پروانهء ديوانه اگر بگذارد

دگر از اهل شدن کار تو بگذشت عماد
چند گويی دل ديوانه اگر بگذارد؟
"عماد"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 18:45  توسط شقایق شاملو  | 

باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم


 

باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم
آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم
خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست
تا فتنه ی خیال تو برخاست در دلم
خاموشی لبم نه ز بی دردی و رضاست
از چشم من ببین که چو غوغاست در دلم
من نالی خوش نوایم و خاموش ای دریغ
لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم
دستی به سینه ی من شوریده سر گذار
بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم
زین موج اشک تفته و توفان آه سرد
ای دیده هوش دار که دریاست در دلم
باری امید خویش به دلداری ام فرست
دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم
گم شد ز چشم سایه نشان تو و هنوز
صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم

"هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 18:43  توسط شقایق شاملو  | 

خم گیسوی

داد چشمان تو در کشتن من دست بهم

فتنه برخاست چو بنشست دو بد مست بهم

هر یک ابروی تو کافی ست پی کشتن من

چه کنم با دو کماندار که پیوست بهم

شیخ پیمانه شکن توبه به ما تلقین کرد

آه از این توبه و پیمانه که بشکست بهم

عقلم از کار جهان رو به پریشانی داشت

زلف او باز شد و کار مرا بست بهم

مرغ دل زیرک و آزادی از این دام محال

که خم گیسوی او بافته چون شست بهم

دست بردم که کشم تیر غمش را از دل

تیر دیگر زد و بر دوخت دل و دست بهم

هر دو ضد را به فسون جمع توان کرد وصال

غیر آسودگی و عشق که ننشست بهم

" وصال شیرازی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 18:37  توسط شقایق شاملو  | 

شبنم صبحم

 

 

ساغرم آیینگی کرد و جهانی یافتم
وان جهان را بی کران در بی کرانی یافتم
جسته ام آفاق را در جام جمشید جنون
هر چه جز عشق تو باقی را گمانی یافتم
شبنم صبحم که در لبخند خورشید سحر
خویش را گم کردم و از او نشانی یافتم
ساحل آسایشی نبود که من مانند موج
رفتم از خود تا در این دریا کرانی یافتم
در بیابان طلب سرگشته ماندم سال ها
تا دراین ره نقش پای کاروانی یافتم
روشنی بخش گلستانم چو ابر نو بهار
وین صفای خاطر از اشک روانی یافتم
چشم بستم از جهان کز فرط استغنای طبع
در دل بی آرزوی خود جهانی یافتم

"محمد رضا شفیعی کدکنی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 18:21  توسط شقایق شاملو  | 

این شهر سرد یخ زده در بستر سكوت

 

 

این شهر سرد یخ زده در بستر سكوت

جای تو ای مسافر آزرده پای نیست

بند است و وحشت است و درین دشت بی كران

جز سایه ی خموش غمی دیر پای نیست

دژخیم مرگ زای زمستان جاودان

بر بوستان خاطره ها سایه گستر است

گل های آرزو همه افسرده و كبود

شاخ امید ها همه بی برگ و بی بر است

برگرد از این دیار كه هنگام بازگشت

وقتی به سرزمین دگر رو نهی خموش

غیر از سرشك درد نبینی به ارمغان

در كوله بار ابر كه افكنده ای به دوش

آنجا برو كه لرزش هر شاخه گاه رقص

از خنده سپیده دمان گفت و گو كند

آنجا برو كه جنبش موج نسیم و آب

جان را پر از شمیم گل آرزو كند

آنجا كه دسته های پرستو سحرگهان

آهنگهای شادی خود ساز می كنند

پروانگان مست پر افشان به بامداد

آزاد در پناه تو پرواز می كنند

آنجا برو كه از هر شاخسار سبز

مست سرود و نغمه ی شبگیر می شوی

برگرد ای مسافر از این راه پر خطر

اینجا میا كه بسته به زنجیر می شوی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 18:17  توسط شقایق شاملو  | 

ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی

 

 

ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی

در روزن جان تابی چون ماه ز بالایی

زان ماه پرافزایش آن فارغ از آرایش

این فرش زمینی را چون عرش بیارایی

بس عاقل پابسته کز خویش شود رسته

بس جان که ز سر گیرد قانون شکرخایی

زین منزل شش گوشه بی‌مرکب و بی‌توشه

بس قافله ره یابد در عالم بی‌جایی

روشن کن جان من تا گوید جان با تن

کامروز مرا بنگر ای خواجه فردایی

تو آبی و من جویم جز وصل تو کی جویم

رونق نبود جو را چون آب بنگشایی

ای شاد تو از پیشی یعنی ز همه بیشی

والله که چو با خویشی از خویش نیاسایی

در جستن دل بودم بر راه خودش دیدم

افتاده در این سودا چون مردم صفرایی

شمس الحق تبریزی پالود مرا هجرت

جز عشق نبینی گر صد بار بپالایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 18:9  توسط شقایق شاملو  | 

روزی تو مرا بینی میخانه درافتاده

 

روزی تو مرا بینی میخانه درافتاده

دستار گرو کرده بیزار ز سجاده

من مست و حریفم مست زلف خوش او در دست

احسنت زهی شاهد شاباش زهی باده

لب نیز شده مستک گم کرده ره بوسه

من مستک و لب مستک و آن بوسه قواده

این دلبر پرفتنه با جمله دستان‌ها

خوش خفته و جمله شب این عشرت آماده

این صورت‌ها جمله از پرتو او باشد

و آن روح قدس پاک است از صورت‌ها ساده

شمس الحق تبریزی شرحی است مر این‌ها را

آن خسرو روحانی شاهنشه شه زاده

 

مولانا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 17:57  توسط شقایق شاملو  | 

بی ‏شیله پیله با خدا (گفتم ، گفتی)

اوقات استجابت دعا

گفتم: خسته‏ام.

گفتی: لا تقنطوا من رحمه الله. (از رحمت خدا ناامید نشوید ـ سوره زمر/آیه ۵۳)

گفتم: هیشکی نمیدونه تو دلم چی می‏گذره.

گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه. (خدا حائل است بین انسان و قلبش ـ سوره انفال/آیه ۲۴)

گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم.

گفتی: نحن اقرب من حبل الورید. (ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم ـ سوره ق/آیه۱۶)

گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!

گفتی: فاذکرونی اذکرکم. (من را یاد کنید تا یاد شما باشم ـ سوره بقره/آیه ۱۵۲)

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟

گفتی: و ما یدریک لعل الساعه تکون قریبا. (تو چه میدونی شاید موعدش نزدیک باشه ـ سوره احزاب/آیه ۶۳)

گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای من کوچک خیلی دوره.تا اونموقع چی کار کنم؟

گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله. (کارهایی رو که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا

خودش حکم کنه ـ سوره یونس/آیه ۱۰۹)

گفتم: خیلی خونسردی!تو خدائی و صبور.من بنده ات هستم و ظرف صبرم کوچک.یه اشاره کنی تمومه.

گفتی: عصی ان تحبوا شئ و هو شر لکم. (شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشه ـ سوره

بقره/آیه ۲۱۶)

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل؛اصلا چطور دلت میاد؟

گفتی: ان الله بالناس لرئوف الرحیم. (خدا نسبت به همه مردم مهربونه ـ سوره بقره/آیه ۱۴۳)

گفتم: دلم گرفته.

گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا. (مردم به چی دل خوش کردند؟!باید به فضل و رحمت خدا شاد بود)

گفتم: اصلا بی خیال! توکلتُ علی الله.

گفتی: ان الله یحب المتوکلین. (خدا اونهایی رو که توکل می کنند دوست دارد ـ سوره آل عمران/آیه ۱۵۹)

گفتم:خیلی چاکریم!

ولی این بار، انگار گفتی:حواست رو خوب جمع کن!یادت باشه که:و من الناس من یعبد الله علی حرف و فان اصابه خیر؛اطمأن به و ان اصابته فتنه انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الاخره... (بعضی از مردم خدا رو فقط به زبان عبادت می کنند.اگر خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‏کنند و اگر بلائی سرشان بیاد تا امتحان بشن، رویگردان می‏شوند).

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 16:21  توسط شقایق شاملو  | 

مــا محــرمــان خــلوت انســیم

 

 

ای پــیک راســتان خــبــر یـــار مــا بـــگو

 احـــوال گـل به بلـبل دســتان ســرابـــگو
مــا محــرمــان خــلوت انســیم غـم مــخــور

 بــــا یـــار آشـــنـا ســـخــن آشـــنـا بــــگو
بــرهم چـومیــزد آن ســر زلفیــن مشــکـبار

 بــا مــا سر چــه داشت زبهـرخــدا بـــگو
هر کس که گفــت خاک در دوست توتیاست

گـو ایـن سخـن معـاینه در چشم ما بـــگو
آن کــس کــه مــنع مـا ز خــرابــات می کند

گــو درحضـور پیــرمن این ماجرا بـــگو
گــر دیگــرت بــر آن در دولــت گــذر بـود

 بعـد از ادای خدمـت و عـرض دعـا بـــگو
هـر چـنـد مـا بـدیـم تـو مـا را بـدان مـگـیـر

 شــاهــانــه مــاجــرای گــنـاه گـــدا بـــگو
بــر ایــن فقیــر نــامــه آن محتــشم بـخـوان

بــا ایــن گــدا حکــایت آن پـــاد شــا بـــگو
جـان‌ها ز دام زلـف چـو بر خـاک می‌فشاند

 بر آن غریب ماچه گذشت ای صبا بـــگو
جــان پــرور اســت قصه اربــاب مـعرفت

رمــزی بــرو بپــرس حدیثــی بیـا بـــگو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 16:10  توسط شقایق شاملو  | 

و عشق تنها عشق

 

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد


چه سیب های قشنگی"


"حیات نشئه تنهایی است


: و میزبان پرسید


قشنگ یعنی چه؟


قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال_


و عشق تنها عشق


تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس


و عشق تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد


مرا رساند به امکان یک پرنده شدن


و نوشداروی اندوه؟_


صدای خالص اکسیر می دهد این نوش_

 


و حال شب شده بود

چراغ روشن بود و چای می خوردند


چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی؟_


!چقدر هم تنها_


خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی_

...دچار یعنی_


عاشق..._


!و فکر کن که چه تنهاست ، اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران

باشد_
!چه فکر نازک غمناکی_

و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است_


و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست


خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند و دست منبسط نور روی شانه آن

هاست_


نه وصل ممکن نیست_

همیشه فاصله ای هست


اگرچه منحنی آب بالش خوبی است ، برای خواب دلاویز و ترد نیلوفر


همیشه فاصله ای هست


دچار باید بود


وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد


و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست


و عشق صدای فاصله هاست ، صدای فاصله هایی که غرق ابهامند


نه ، صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک "هیچ" می

شوند کدر_


همیشه عاشق تنهاست


و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست


و او و ثانیه ها روی نور می خوابند


و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز

و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را به آب می بخشند


و خوب می دانند ، که هیچ ماهی هرگز هزار و یک گره رودخانه را نگشود

و نیم شب ها با زورق قدیمی اشراق ، در آب های هدایت روانه می گردند

و تا تجلی اعجاب پیش می رانند


هوای حرف تو ، آدم را عبور می دهند از کوچه باغ های حکایت_


و در عروق چنین لحنی

چه خون تازه محزونی
.
.
.
حیات روشن بود و باد می آمد


و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد

 

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 15:39  توسط شقایق شاملو  | 

یَا غِیَاثَ مَنْ لا غِیَاثَ لَهُ

 

 

یَا عِمَادَ مَنْ لا عِمَادَ لَهُ یَا سَنَدَ مَنْ لا سَنَدَ لَهُ

یَا ذُخْرَ مَنْ لا ذُخْرَ لَهُ یَا حِرْزَ مَنْ لا حِرْزَ لَهُ

یَا غِیَاثَ مَنْ لا غِیَاثَ لَهُ یَا فَخْرَ مَنْ لا فَخْرَ لَهُ یَا عِزَّ مَنْ لا عِزَّ لَهُ

یَا مُعِینَ مَنْ لا مُعِینَ لَهُ یَا أَنِیسَ مَنْ لا أَنِیسَ لَهُ یَا أَمَانَ مَنْ لا أَمَانَ لَهُ

سُبْحَانَکَ یَا لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنَا مِنَ النَّارِ یَا رَبِّ

اى پشتیبان کسى که پشتیبان ندارد

اى پشتوانه آن کس که پشتوانه ندارد

اى ذخیره آن کس که ذخیره ندارد

اى پناه آن کس که پناهى ندارد

اى فریادرس آنکس که فریادرس ندارد

اى افتخار آن کس که مایه افتخارى ندارد

اى عزت آنکس که عزتى ندارد

اى کمک آنکس که کمکى ندارد

اى همدم آنکس که همدمى ندارد

اى امان بخش آنکس که امانى ندارد

منزهى تو اى خدایى که نیست معبودى جز تو

فریاد فریاد نجات ده ما را از آتش دوزخ اى پروردگار

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 15:24  توسط شقایق شاملو  | 

رد پای خدا

 همراه خدا

 

خوابیده بودم؛ در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم. به

هر روزی که نگاه می کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من و یکی مال خدا. جلوتر می رفتم و

روزهای سپری شده ام را می دیدم. خاطرات خوب، خاطرات بد، زیباییها، لبخندها، شیرینیها، مصیبت ها، …

همه و همه را می دیدم؛ اما دیدم در کنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پا است. نگاه کردم، همه سخت

ترین روزهای زندگی ام بودند. روزهایی همراه با تلخی ها، ترس ها، درد ها، بیچارگی ها.

با ناراحتی به خدا گفتم: «روز اول تو به من قول دادی که هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری. هیچ وقت مرا به حال

خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم. چگونه، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی

توانستی مرا با رنج ها، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟»

خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد . لبخندی زد و گفت: « فرزندم! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود. در

شب و روز، در تلخی و شادی، در گرفتاری و خوشبختی. من به قول خود وفا کردم، هرگز تو را تنها

نگذاشتم، هرگز تو را رها نکردم، حتی برای لحظه ای! آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای

من است ، وقتی که تو را به دوش کشیده بودم!»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 15:17  توسط شقایق شاملو  | 

 

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند

و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند

که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد

گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است

چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

نخست موعظه پیر صحبت این حرف است

که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

وگر طلب کند انعامی از شما حافظ

حوالتش به لب یار دلنواز کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 15:4  توسط شقایق شاملو  | 

دامن کشان

 

دامن کشان گذشتی، چون موسم بهاران
باغم همه خزان شد، از جورِ روزگاران

دانی که من اسیرم، در دام فکرت هر روز؟
آخر چرا برفته ست، از یادت این شکاران!؟

ای وای، کوچ کردست، آن سایه ی همایی
کی می نشیند اما بر شاخه ام هزاران؟

با این که من جوانم، کوته بود زمانم
از ابر رحمتت چند، بر من همی بباران

دانم که دل نمیرد، چون رنگ تو بگیرد
داد از جهان فانی، بیداد زِ بی خیالان

بختِ هنوز بیدار!؟ حاشا خیالِ باطل
چون دیده ام به افسوس، انجام کامکاران

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 12:7  توسط شقایق شاملو  | 

 

شبی در دفتر زیبای قلبم

گلی از جنس نیلوفر کشیدم

کمی آن سو تر از چشمان نرگس

شقایق با دو چشم تر کشیدم

میان باغ چشمانم در آن شب

پرستو با نگاهم راز می گفت

در آغوش گلی خوشبو قناری

غزل از حافظ شیراز می گفت

کنار دستهای خالی بید

نگاهم بر گل روی تو افتاد

دلم با دیدن گلهای نرگس

به یاد چشم و ابروی تو افتاد

تو آن شب ماه من بودی شقایق

که تابیدی به روی بستر من

من آن پروانه بی آشیانم

که آخر نیست جز خاکستر من

چراغ آسمان آن شب تو بودی

تو ای زیباترین رنگین کمانم

درخشیدی به شام تار قلبم

که در ظلمت سرای غم نمانم

نمی دانم کجا بودی در آن شب

که من اینگونه بر یاد تو بودم

تو شیرین تر ز شیرین زمانه

و من یک ذره فرهاد تو بودم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 11:44  توسط شقایق شاملو  | 

دلم پر می زند عشق است شاید

 

به تو سر می زند عشق است شاید

 

شکست آخرسکوت خانه من

 

کسی در می زند عشق است شاید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 19:31  توسط شقایق شاملو  | 

بار فراق بستم و ، جز پای خویش را

بار فراق بستم و ، جز پای خویش را

کردم وداع جملهٔ اعضای خویش را

گویی هزار بند گران پاره می‌کنم

هر گام پای بادیه پیمای خویش را

در زیر پای رفتنم الماس پاره ساخت

هجر تو سنگریزهٔ صحرای خویش را

هر جا روم ز کوی تو سر بر زمین زنم

نفرین کنم ارادهٔ بیجای خویش را

عمر ابد ز عهده نمی‌آیدش برون

نازم عقوبت شب یلدای خویش را

وحشی مجال نطق تو در بزم وصل نیست

طی کن بساط عرض تمنای خویش را

عراقی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 19:27  توسط شقایق شاملو  | 

نرخ بالا کن متاع غمزهٔ غماز را

شیوه را بشناس قیمت، قدر مشکن ناز را

پیش تو من کم ز اغیارم و گرنه فرق هست

مردم بی‌امتیاز و عاشق ممتاز را

صید بندانت مبادا طعن نادانی زنند

بهر صید پشه، بند از پای بگشا باز را

انگبین دام مگس کردن ز شیرین پیشه‌ایست

برگذر نه دام، مرغ آسمان پرواز را

حیف از بازو نیاید، دست بر سیمرغ بند

تیر بر گنجشگ مشکن چشم تیر انداز را

بر ده ویران چه تازی، کشوری تسخیر کن

شوکت شاهی مبر حسنی به این اعزاز را

مهر بر لب باش وحشی این چه دل پردازی است

بیش از این رخصت مده طبع سخن پرداز را

عراقی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 19:16  توسط شقایق شاملو  | 

 

 

رفتی و در دل هنوزم حسرت دیدار باقی
حسرت عهد و وداعم با دل و دلدار باقی
عقده بود اشکم به دل تا بیخبر رفتی ولیکن
باز شد وقتی نوشتی "یار باقی کار باقی"
آمدی و رفتی اما با که گویم این حکایت
غمگسارا همچنان غم باقی و غمخوار باقی
کافر نعمت نباشم بارها روی تو دیدم
لیک هر بارت که بینم شوق دیگربار باقی
شب چو شمعم خنده میید به خود کز آتش دل
آبم و از من همین پیراهن زر تار باقی
"گلشن آزادی من چون نباشد در هوایت
مرغ مسکین قفس را ناله‌های زار باقی
تو به مردی پایداری آری آری مرد باشد
بر سر عهدی که بندد تا به پای دار باقی
می‌طپد دلها به سودای طوافت ای خراسان
باز باری تو بمان ای کعبه‌ی احرار باقی
شهریارا ما از این سودا نمانیم و بماند
قصه‌ی ما بر سر هر کوچه و بازار باقی

 

شهریار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 19:9  توسط شقایق شاملو  | 

اس ام اس های جدید عاشقانه، عارفانه و رمانتیک فصل پاییز تقدیم به شما دوستان عزیز

 

گر چه در دورترین شهر جهان محبوسم
از همین دور ولی روی تو را می بوسم

گر چه در سبزترین باغ ولی خاموشم
گر چه در بازترین دشت ولی محبوسم

خلوت ساکت یک جوی حقیرم بی تو
با تو گسترده گی پهنه اقیانوسم

ای به راهت لب هر پنجره یک جفت نگاه
من چرا این قدر از آمدنت مایوسم؟
***
این غزل حامل پیغام خصوصی من است
مهربان باشی با قاصدک مخصوصم

گر چه تکرار نباید بکنم قافیه را
به خصوص آن غلط فاحش نامحسوسم-

بار دیگر می گویم تا یادت نرود
مهربان باشی با قاصدک مخصوصم

بهروز یاسمی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 19:6  توسط شقایق شاملو  | 

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را

به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را

نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل

به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را

چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم

که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

گر این وضع است می‌ترسم که با چندین وفاداری

شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را

چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری

نمی‌بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را

ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل

کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 19:1  توسط شقایق شاملو  | 

راراندی ز نظر، چشم بلا دیدهٔ ما

 

راندی ز نظر، چشم بلا دیدهٔ ما را

این چشم کجا بود ز تو، دیدهٔ ما را

سنگی نفتد این طرف از گوشهٔ آن بام

این بخت نباشد سر شوریدهٔ ما را

مردیم به آن چشمهٔ حیوان که رساند

شرح عطش سینهٔ تفسیدهٔ ما را

فریاد ز بد بازی دوری که برافشاند

این عرصهٔ شطرنج فرو چیدهٔ ما را

هجران کسی، کرد به یک سیلی غم کور

چشم دل از تیغ نترسیدهٔ ما را

ما شعلهٔ شوق تو به صد حیله نشاندیم

دامن مزن این آتش پوشیدهٔ ما را

ناگاه به باغ تو خزانی بفرستند

خرسند کن از خود دل رنجیدهٔ ما را

با اشک فرو ریخت ستمهای تو وحشی

پاشید نمک، جان خراشیدهٔ ما را

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 18:57  توسط شقایق شاملو  | 

مهمان خودت خوانم!

 

سرو منی و از دل، بستان خودت خوانم

درد منی و از جان، درمانِ خودت خوانم

اول بدو صد زاری، جان پیشکشت کردم

وآنگاه به صد عزت، مهمان خودت خوانم

هر چند که جان من، دید از تو جفایی چند

با این همه درد دل، جانان خودت خوانم

هر لحظه مرا با دل، جنگیست درین معنی

کو زآنِ خودت گوید، من زآنِ خودت خوانم

از بس که نمی‌ارزم، نزد تو به کشتن هم

قربان شوم ار گویی، قربان خودت خوانم

امیرخسرو دهلوی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 18:46  توسط شقایق شاملو  | 

beresan-badeh

خوشنویسی محمد رضا شجریان

دیدی آن یار که بستیم صد امید در او
چون به خون دل ما دست گشود ای ساقی

تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو
گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی

تشنهی خون زمین است فلک، واین مه نو
کهنه داسی است که بس کشته درود ای ساقی

منتی نیست اگر روز و شبی بیشم داد
چه ازو کاست و بر من چه فزود ای ساقی

بس که شستیم به خوناب جگر جامهی جان
نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی

حق به دست دل من بود که در معبد عشق
سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی

این لب و جام پی گردش می ساختهاند
ورنه بی می و لب جام چه سود ای ساقی

در فروبند که چون «سایه» در این خلوت غم
با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی

هوشنگ ابتهاج (سایه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 18:43  توسط شقایق شاملو  | 

عشق

 

عشق هدیه ای نمی دهد مگر از گوهر ذات خویش.

و هدیه ای نمی پذیرد مگر از گوهر ذات خویش.

عشق نه مالک است و نه مملوک ،

زیرا عشق برای عشق کافی است.

عشق را هیچ آرزو نیست مگر آنکه به ذات خویش در رسد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 18:37  توسط شقایق شاملو  | 

i love you

می توانی که بعد از این ازمن
چهره ای مثل سنگها بکشی
یا غرور مرا که مانده در دستت
بر زمین جفا بکشی
در شب بی تو بی ستاره ام حتی
می توانی که بی خدا بکشی
و بگیری همیشه را از من
تا در او نقشی از بلا بکشی
تا شوم خالی از خود ای نقاش
می توانی مرا هوا بکشی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 18:26  توسط شقایق شاملو  | 

نگاه وحشی لیلی چه افسون‌کرد صحرا را

 

 

نگاه وحشی لیلی چه افسون‌کرد صحرا را

که‌نقش پای آهو چشم‌مجنون‌کرد صحرارا

دل از داغ محبت‌گر به این دیوانگی بالد

همان‌یک‌لاله‌خواهدطشت‌پرخون‌کرد‌صحرارا

بهار تازه‌رویی حسن فردوسی دگر دارد

گشاد جبهه رشک ربع مسکون‌کرد صحرا را

به پستی در نمانی‌گر به آسودن نپردازی

غبارپرفشان هم دوش‌گردون‌کرد صحرا را

دماغ اهل مشرب با فضولی برنمی‌آید

هجوم این عمارتها دگرگون‌کرد صحرا را

ز خودداری ندانستیم قدر عیش آزادی

دل غافل به‌کنج خانه مدفون‌کرد صحرا را

ندانم گردباد از مکتب فکرکه می‌آید

که‌این یک مصرع پیچیده موزون‌کردصحرارا

به قدر وسعت است آماده استعداد ننگی هم

بلندی ننگ چین بردامن افزون‌کرد صحرارا

غبارم را ندانم در چه عالم افکند یارب

غم آزادیی‌کز شهر بیرون‌کرد صحرا را

به‌کشتی از دل مأیوس باید بگذرم بیدل

شکست‌این‌آبله‌چندان‌که‌جیحون‌کردصحرا را

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 14:32  توسط شقایق شاملو  | 

شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را

 

 

شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را

تیغ میلی می‌کشد خواب‌گران زخم را

سینه‌چاکیم وخموشی‌ترجمان عجزماست

سرمه باشد جوهر تیغت زبان زخم را

عاشقان در سایهٔ برق بلا آسوده‌اند

ره ز لب بیرون نمی‌باشد فغان زخم را

دردمندم یأس می‌جوشد اگر دم می‌زنم

ابرو از تیغ است چشم خونفشان زخم را

پرده‌دار جاده کی گردد هجوم نقش پا

از سخن خون می‌تراود ترجمان زخم را

تا رسد برکنگر مقصود دست ناله‌ای

بخیه نتواند نهان کردن دهان زخم را

نقد عشرت را زبانی نیست از سودای درد

برده‌ام تا کرسی دل نردبان زخم را

جوهر اسرار آیا از خلف‌گیرد فروغ

خنده در بار است چون‌گل کاروان زخم را

از حدیث‌دردمندان خون‌حسرت می‌چکد

خون‌کند روشن چراغ دودمان زخم را

تا به وصف تیغ بیدادت زبان پیدکند

غیر موج خون زبان نبود دهان زخم را

بی‌بهاری نیست دندان بر جگر افشردنم

موج خون‌انگشت حیرت‌شد دهان زخم‌را

گرد بی‌دردی به‌روی هر دو عالم فرش بود

بخیه دارد شبنمیها بوستان زخم را

زین بیابان‌کاروان صبح بیخود می‌رود

سجده‌ای‌کردم چو مرهم آستان زخم را

بینوایی نیست ساز پرفشانیهای شوق

نیست مقصد جزفنا محمل‌کشان‌زخم را

صبح امیدیم بیدل آفتاب عشق‌کو

ناله خوش‌کرده‌ست امشب آشیان زخم را

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 14:24  توسط شقایق شاملو  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 14:19  توسط شقایق شاملو  | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر